www.AminMansouri.com
www.AminMansouri.com
www.AminMansouri.com
www.AminMansouri.com
حكايتي از نو

حكايت اول
و چه لذت بخش است
گذشتن از جاده ي خيال در پيچ منحني كمر زني زيبا
و چه خطرناك است نگاه كردن به بوم و تفكربه چيزي كه گفتني نيست
و چه مضحك است كشيدن سيگاري از جنس بعد از خستگي ساعتي پيش
و چه كند مي گذرد زمان در سايه ي بدن زني بر ديوار
و كور مي شوم
اگر
روزي
جز اين
شكر گذار
چون امروز
و هر روز
از اين
از اين همه ژرفا
نباشم
باشم
شم
م
حكايت دوم
هر چيزي كه اينجاست
چه قبل و چه بعد از خالي شدن فنجان قهوه ات
چه قبل و چه بعد از جا لباسي شدن زمين كنار تخت
چه قبل و چه بعد از انداختن پيراهنم به روي شانه هاي عريانت
چه قبل و چه بعد از انتظار فرشتگان روي ديوار
چه قبل و چه بعد از اين همه سكوت
هر چيزي كه اينجاست
بوي تو را ميدهد
بوي تو و هر كس كه قبل يا بعد از تو اينجا بوده
و خواهد بود
www.AminMansouri.com
چه خوب است كه من نقاشم
امروز هم چون گذشته قرار است زندگي چيزهاي خوبي به من نشان دهد
خبرهاي خوش
خبرهاي با انرژي
و آفرينش
چه خوب است كه من نقاشم
www.AminMansouri.com
انرژي هميشه پابرجاست
.او اينگونه هست
.او اينگونه بود
مرگ تنها كاري كه مي كند زمان فعلها را عوض مي كند
انرژي هميشه پابرجاست
www.AminMansouri.com
ريتم
ريتم عنصر عجيبي است كه ما از طبيعت آموختيم ريتم تكرار نمي شود چون خود تكرار است و تكرار تكرار معني ندارد.فرقي نمي كند پياده اي يا سوار شب و روز مي گذرد.
خود را همچون نقاشي فرض كن كه هر روز از عمرت همچون بوم سفيدي است كه در پيش رو داري و هر روز بايد نقشي بهتر و زيبا تر و كامل تر نقش كني.بدان كه انباري از بوم داري و فقط فقط وظيفه ي توست كه آنها را بيافريني
پس مي تواني چنان از اين ريتم انرژي بگيري كه هر روز تشنه ي فردا و بومي جديد باشي
.
.
از ما گفتن بود
www.AminMansouri.com
www.AminMansouri.com
www.AminMansouri.com
قسمت چهارم
همه آن روزها مي دانستم زود همه چيز تغيير مي كند
همه ي آن روزها مي خواستم زود همه چيز تغيير كند
واقعيت اين است كه امروز كه به آن دوران باتمام بدي ها و خوبي هايش مي نگرم ميبينم من نميترسيدم نمي پرسيدم فقط مي ديدم نميدانم چون مي ديدم امروز نقاش شدم و يا چون امروز نقاشم آن دوران مي ديدم
چيز عجيبي نيست در زندگي من سوال هاي پس و پيش زيادي وجود دارد
www.AminMansouri.com
قسمت سوم
تجربه ي جديدي از ديدن جهان را به تغيير حالات و احساسات خود مي سپردم.بارها شده بود اتفاقي ساده مي افتاد .اتفاقي كه حالتي ساده و مشخص مي طلبيد. ولي من فكر مي كردم كه برخوردي غير ازبرخورد معمول مي تواند براي من لذتي جديد تر بيافريند.بيشتر خاطرات كودكيم را به ياد دارم و از آن بيشتر لحظه هاي فيكس شده در ذهنم تقريبا تمام حسها و فكرهايم.
ساعت 7 صبح بود و من پياده به سمت مدرسه مي رفتم همكلاسي هاي زيادي داشتم كه نزديك من بودند و مي توانستيم لذتهاي اين راه را با هم شريك شويم . ولي من هميشه تنها تا مدرسه مي رفتم و آنقدر مجذوب زيبايي هاي بين راه ميشدم كه هميشه به مراسم صبحگاه و سرود ملي نمي رسيدم.تنها همراه من كلاسوري بود سياه كه وظيفه اش اين بود مشخص كند من دانش آموزم و به مدرسه مي روم .جز اين وظيفه اي نداشت البته جذابيتي هم نداشت جز قسمت پلاستيكي داخل آن كه براي جاي كارت تعبيه شده بود و ديد من نسبت به آن ديد نقاش به نمايشگاهش بود.ساعت 7 صبح بود مثل همه ي ايراني ها 2 عدد چايي شيرين و نان و پنير خوردم و روانه شدم. اولين زيبايي كه صبح ها انتظارم را مي كشيد يك خرازي بود كه همه ي دگمه هايش را 2 تا 2 تا روي جعبه هاي آبي گذاشته بود پشت شيشه .سطح وسيعي از نقطه كه تركيب بندي متقارن با ريتمي موزون داشت .صاحب مغازه سيگار مي كشيد و هر چند دقيق يك بار به آسمان نگاه مي كرد.گويي امروز حتما چيزي كه منتظرش بود از آسمان به او مي رسيد و هر روز كارش همين بود.درون مغازه قرقره هاي نخ بزرگ با رنگهاي مختلف كنار هم چيده شده بود .البته هيچوقت نتوانستم از ديدن دگمه ها بگذرم و به آنها بپردازم .هميشه در ذهنم بود اين دگمه ها هر روز عوض مي شود .امروز كه امروز است نمي دانم رنگ دگمه ها عوض مي شد يا من دوست داشتم كه اين اتفاق بيفتد به هر حال منظره اي بي عجيب بود و زيبا و بي نظيري بود كه هيچوقت تكراري نشد.امروز كه به آن دوران فكر مي كنم مي بينم همه اتفاقات حس ها باورها و تجربه هايم را دقيق به ياد دارم تنها چيزي كه فراموش كردم اين است.من كي بزرگ شدم؟؟
www.AminMansouri.com
قسمت دوم
دبستان كه مي رفتم وقتي تا خونه پياده ميومدم يه ساعت فروشي توي راهم بود يه پير مرد كه نمي دونم قد بلند بود يا قد كوتاه.هميشه پشت ميزش نشسته بود يه ذره بين از اينا كه مي ذارن به چشمشون به چشماش بودو هيچ جاي بدنش تكون نمي خورد.ميزش جوري بود كه معلوم نبود داره چي كار مي كنه .فقط مي شد حدس زد كه داره يه ساعت و درست مي كنه.ديوار مغازش پر ساعت بود و يه عكس تختي هم پهلوي يه ساعت بزرگ به ديوار چسبونده بود.مغازه بغليش از اين مغازه ها بود كه دسته گل و تابلو اجاره مي دن براي مرده ها ببرن.هيچوقتم هيشكي توش نبود. .هر چي فكر مي كنم يادم نمي ياد اون طرف مغازش چي بود .حتي خود زمان هم اون قسمت از كره زمين گيج مي شدوقتي زنگمون و مي زدن با سرعت ميومد و و به چند متري اونجا كه مي رسيدم سرعتم و كم مي كردم.فكر نمي كنم 2-3 ثانيه بيشتر طول مي كشيد رد شدن من كنار اون ساعت فروشي ولي اين چند ثانيه را خيلي دوست داشتم هيچوقت نمي خواستم توي مغاز رو ببينم .هيچوقت.فقط اون چند ثانيه را دوست داشتم.مي دونم يه چيزايي اونجا در جريانه كه من نمي فهمم.ولي نمي دونستم حتي اگه بزرگم بشم نمي فهمم.فقط دوسش داشتم همون چند ثانيه را .
www.AminMansouri.com
قسمت اول
از وقتي خيلي كوچيك بودم مي دونستم يه خبرايي هست.الانم زياد فرقي نكرده .بازم تنها چيزي كه مي دونم همينه.شايدم تنها تفاوتش با اون وقتا اين باشه كه فهميدم همه چيز به آدما ربطي نداره.مي دونم از بچگيم تا حالا زياد فرقي نكردم ولي اين به اون قضيه كه زندگي كردنمم زياد تغييري نكرده در.اين نفسي كه مي ره و مياد براي همه همينه .مقدار مشخصي اكسيژن كه يه كم پايين و بالا مي شه.كه خب البته به سن و سال و جايي كه زندگي مي كني و جواب اين سوال كه سيگار مي كشي يا نه ربط داره.مي دونم اين به من مربوط نمي شه وحتي رنگ نفسا هم به من مربوط نمي شه.يادمه وقتي تو سن بلوغ بودم از خودم مي پرسيدم چرا آدما با هم فرق دارن؟ هنوزم كه هنوزه نمي دونم .البته حرفاي قشنگي از گوشه كنار كتابا شنيدم كه به نظر من تنها وظيفه ي سنگيني كه دارن اينه كه به آدم انرژي بدن.از همون بچگي مي دونستم كتابا را نبايد خوند كه بهت چيزي ياد بدن يا جواب سوالات و بدن.الان با اون وقتا زياد فرقي نكردم .هنوزم زود به جواب مي رسم و بعد از گذر زمان به اين نتيجه مي رسم كه جوابم اشتباه بوده و دوباره بعد از يك اتفاق به جوابي كامل تر مي رسم و الي آخر.درست يادم نيست مدرسه مي رفتم يا نه ولي خوب يادمه اون قدر بزرگ شده بودم كه جلو آينه وايسم و خودم و بزرگ تصور كنم.شبا پتو را كامل روي سر خودم مي كشيدم و چراغ قوه ي فلزي كه دگمه هاش سبز و قرمزبودند زير پتو روشن مي كردم .اون زير هيچ كاري نمي كردم.هيچ كاري.فقط خود اين كار برام جذاب بود.روشن كردن چراغ قوه زير پتو وقتي كه همه خوابند.حالا هم زياد فرقي نكردم فقط به صورت كلي فهميدم كه در تمام زندگيم از خيلي از كار ها لذت مي برم بدون هيچ دليلي .خب البته لذت بردنم خودش دليله محكميه ولي نه هميشه مثلا شايد من اگه نقاش نمي شدم تعمير كار ساعت مي شدم.دبستان كه مي رفتم وقتي تا خونه پياده ميومدم يه ساعت فروشي توي راهم بود
www.AminMansouri.com
دانستم و بدان
و آنگاه كه كامل تر شدم
تغييرات به وجود آمد
و فهميدم
. كامل ترين وجود ندارد
كامل كامل تر مي شود
و دوباره كامل تر كامل
كامل بايد بار ديگر تبدبل به كامل تر شود
تا تغييرات بار ديگر نمايان شود
چرخه ي زيبايي است
مسير زيبايي است تا ابديت
تا كامل تر
تا تغييرات
www.AminMansouri.com
تابلويي يگانه
چه تابلوي زيبايي است
دوست داشتن
و دوست داشته شدن
كساني كه از تو هيچ چيز نمي خواهند
فقط دوستت دارند و دوستشان داري
.
رنگ هايم كجاست؟
www.AminMansouri.com
www.AminMansouri.com
ديفالت جهان
زندگي آنقدر زيبا است كه من را يگانه مي كند
خوبي آنقدر زياد است كه همه جا فراوان يافت مي شود
تنفس آنقدر لذت بخش است كه ريتم موزوني از حيات است
زيبايي آنقدر وجود دارد كه من را وادار به نقش كردن مي كند
آنقدر احساس زيبا براي احساس كردن هست كه ترجيح مي دهم شبها بيدار بمانم
آنقدر كلمه زيبا براي گوش دادن وجود دارد كه من را وادار به گوش دادن مي كند
آنقدر بال براي پريدن هست كه مي توانم انسان را پستانداري پرنده بنامم
.
.
.
ديفالت جهان همينه
مي خواي جور ديگه ببيني؟؟؟؟ميل خودته
مسئوليت بد بودن
داشتن مسئوليت هيچوقت راحت نيست
به خصوص كه بداني بايد مسئول خوبي باشي
ويا به عبارت ديگر خوب مسئوليت كني
حتا اگر مسئوليت بد بودن را به عهده داشته باشي
بايد خوب بد باشي
يا بد خوبي باشي
يا خوب بدي كني
...يا
www.AminMansouri.com
سلام
حدود 8 سال پيش با عربعلي شروه به فروشگاه فرشته در انقلاب رفته بوديم كه رنگ بخريم
(آن زمان در كارگاه نجيبي جمع مي شديم .شروه شاهنامه مي خواند و ما نقاشي مي كرديم)
من وضع مالي خوبي نداشتم و رنگ چيني يا ايراني مي خريدم
به شوخي گفتم استاد چرا من بايد رنگهايي با اين كيفيت بخرم مطمئنن چون پول ندارم هنر خيلي وققتا سنگدله
و جمله اي به من گفت كه تا همين امروز آن را براي خود و شاگردانم تكرار مي كنم
:گفت
مهم نيست با چي مي كشي مهم اينه كه چي مي كشي
.
.
.
مثل هميشه ممنونم از ايميلاتون چه آنهايي كه مي شناسم چه آنهايي كه نمي شناسم
و چه آنهايي كه مي شناسم و ايميل ناشناس مي دهند
همشون به من انرژي مي ده
به خاطر همين هم الان اينجام
و خواهم بود
يه سري كار جديد دارم كه به زودي براتون مي ذارم
www.AminMansouri.com
نوروزتان خجسته
سلام
...کوتاه می گویم
هنوز شبها نقاشی می کنم
هنوز شبها نمی خوابم
هنوز کابوس می بینم
هنوز به فرشته ی درون تابلو سیگار تعارف می کنم
هنوز منحنی بدن زنهارا دوست دارم
هنوز چیزی نقش می کنم که دیگران زشت می دانند
...هنوز
.
.
.
اینجارا دوست دارم
حتا اگر نباشم
ممنون از همه شما
مرسی از ایمیل هایتان
و
دوباره می نویسم
بعد از تعطیلات نوروز
بر می گردم
نوروزتان خجسته
...کوتاه می گویم
هنوز شبها نقاشی می کنم
هنوز شبها نمی خوابم
هنوز کابوس می بینم
هنوز به فرشته ی درون تابلو سیگار تعارف می کنم
هنوز منحنی بدن زنهارا دوست دارم
هنوز چیزی نقش می کنم که دیگران زشت می دانند
...هنوز
.
.
.
اینجارا دوست دارم
حتا اگر نباشم
ممنون از همه شما
مرسی از ایمیل هایتان
و
دوباره می نویسم
بعد از تعطیلات نوروز
بر می گردم
نوروزتان خجسته
www.AminMansouri.com
www.AminMansouri.com
www.AminMansouri.com
ساده و نزدیک
در تمام زندگیم این مسئله را با تمام وجود درک کردم
آن چیزی که مدتهاست به دنبال آن هستیم
و به سختی یافت می شود
آنقدر به ما نزدیک است که باورمان نمی شود
وجواب سخت ترین سوال ها
....چنان ساده است که حتی
www.AminMansouri.com
یک خاطره از دیروز
من فقط مست بودم
دستانم رنگی بود و به فرشته ای که پیش رویم بود نگاه می کردم
من فقط مست بودم
دستانم می لرزید گوشه ی پنجره باز بود و باد پاییزی در نیمه زمستان تنم را نوازش می کرد
من فقط مست بودم
او فرشته ی عریانی است با سی نه های بزرگ
من فقط مست بودم
همیشه زود تمام می شوند
آنها که آمدنشان ساده تر از رفتنشان است
فرشته هایی که دل بستن به آنها راحت تر از دل کندن از آنهاست
فرشته هایی که با زغال به دنیا می آیند و با رنگ کامل می شوند
عجیب من نیستم
عجیب دستانم نیست
این چیزی دیگر است که خودم هم نمی دانم
به خدا نمی دانم
من فقط مست بودم
همینجا
پای همین بوم
.رفتی
کجا رفتی؟
www.AminMansouri.com
www.AminMansouri.com
...خوب می دانم
فرم
منحنی
حرکت
احساس
ترکیب
عجب استادانه کار شده
بدن زنان
گفته ام
می گویم
خواهم گفت
عجب استادانه کار شده
www.AminMansouri.com
خاطره
...خوب
خوب یادم می آید
تنها دلیلم نقش بود و رنگ
چه فرقی می کند
نقش زنی ع ریان
یا پدر بزرگ پیر
...خوب
خوب یادم می آید
.
.
و حالا
هیچوقت
نخواهی فهمید
من چه می کشیدم
با همان رنگهای ارزان و
این همه خاطره
www.AminMansouri.com
نووووووووووش
به همه ی اونایی که اومدن اینجا و نبودم سلام می کنم
دوستتون دارم
دوباره برگشتم
.
.
برای من رفتن خیلی راحت تر از برگشتنه
همونطور که عوض شدن خیلی راحت تر از یه شکل موندنه
.
.
اگه بگم برای اینجا دلم تنگ شده بود دروغ گفتم
شاید برای اینکه برای من فراموش کردن خیلی راحت تر از به یاد آوردنه
.
.
چه فرقی می کنه
دوباره می نویسم
.
.
به سلامتی تو
نووووووووووووووووش




